سفارش تبلیغ
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

نمیخواستم راجع به اردویی که رفتم چیزی بنویسم چون اساساً چیز خاصی نداشت

تنها چیزی که اونو برام ارزشمند کرد و باعث شد تو خاطره م بمونه ، حضور هدی بلندی دختر شهید ایوب بلندی تو مراسم بود...وقتی رفت رو سن ، هم خوشحال شدم هم خیلی خجالت کشیدم...واسه خیلی چیزا

یاد حرفایی که تو کتابشون بود میفتادم و ...خجالت زده میشدم

فقط یه جمله گفت: بچه ها آقا رو تنها نذاریم...حتی توی وبلاگهامون...

*قبلا درباره ش نوشته بودم


نوشته شده در شنبه 90/2/31ساعت 4:57 عصر توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

مربوط به خودم میشه مطلب...رمزشو ندارید...  


نوشته شده در شنبه 90/2/31ساعت 2:0 عصر توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

وقتی پدر یه خونواده تو بستر بیماریه...همه ناراحتن...همه میگن خداکنه هیچ وقت سایه ی سرِ خونواده، مریض نشه...وقتی مامانِ خونواده مریضه...همه میگن سایه ی هیچ زنی از سر خونواده ش کم نشه که خونه بی صفاست...اگه بچه ی خونواده مریض بشه...همه میگن خداکنه هیچ جوونی تو بستر نیفته...خیلی سخته بیماریه یه جوون...

به نظرم فرقی نمیکنه، مسئله ی اصلی همون وجودِ بیماریه س و البته وجود وابستگی ها و محبت بین آدما

یه عضو از خانواده هیچ وقت تحملِ دیدنِ ناخوشیِ عزیزترین کسانش براش راحت نیست...البته فکر کنم میزان زجر کشیدنش بستگی به ایمان آدما و دز دلنازکی شون هم داشته باشه...کلاً سخته...هرکدوم یه جور آدمو عذاب میده...و تا وقتی که فکر کنیم مرگ مال همسایه ست نمیتونیم درد کسی که تا صبح بالا سر بچه ش آروم آروم گریه میکنه رو بفهمیم...

چه خوبه که گاهی خدا،آدمایی رو سرراهت قرار میده که غیر مستقیم بهت حالی کنی ببین اینو...ناشکری نکن...اونموقع دل آدم آروم میشه که آره بابا از من بدترم هست...اصن همیشه یه بدتری وجود داره منتها ما چون کمی تا قسمتی از قناعت بویی نبردیم اون بهترَرو میبینیم!

خدا میدونه توی همین لحظه که من دارم کلیدای کیبوردمو دونه دونه و با احتیاط میزنم که مبادا بقیه بیدار شن،چندتا مادر دارن بالاسر بچه شون اشک میریزن؟ چندتا خواهر سرشونو کردن زیر پتو و لبشون و گاز میگیرن تا بغضشون نترکه...چند نفر دلشون برای مامان یا باباشون تنگ شده چون چند وقته که دیگه نیستن...اصلا من چه میفهمم از دلتنگ بودن مادری که پسرش رو تو هجده سالگی از دست داده و حالا مجبوره تو مترو دستفروشی کنه؟ من چمیدونم از معلمی که روزها سر کلاسش خندونه و شب رو تا صبح اشکاشو پاک میکنه تا مادرش نفهمه که غصه ی بیماری برادرش رو دل اونم سنگینی میکنه! یا بچه ی یازده ساله ای که پدری نداشته تا روز اول مدرسه همراهیش کنه...شاید این وقت شب اون داره به این فکر میکنه که چرا من سایه پدر بالاسرمه اما اون که فقط یازده سالشه باید حسرت داشته باشه و همیشه چشمهای مبهوت مادرش رو وقتی دختر کوچولوش سراغ پدرش رو میگیره رو به یاد بیاره...حالا من بخاطر یه ناخوشیِ نه چندان کوچیکِ یکی از عزیزانم غصه م گرفته...

اینجاس که سر نماز تا میخوام برای عزیزم دعا کنم...یاد اون معلم میفتم..یاد پسرکوچولوی یازده ساله میفتم...یاد اون مادری که...کاش یادمون نره برای همدیگه دعا کنیم و یادمون باش اونقدر گرفتاری های مختلف وجود داره که تا حالا حتی فکرش هم به مغزمون خطور نکرده...

انشالله که شکر کردن و قانع بودن رو همیشه و همه جا یادمون بمونه و تا اتفاقی میفته نشینیم به زمین و زمان بد و بیراه بگیم... انشالله صبور بودن رو یاد بگیریم!

اگه یادتون بود حتما واسه ی همه ی آدمای گرفتارِ دنیا دعا کنید...:)

پی نوشتیده1: این چندروز خبر بیماری و مرگ و میر زیاد شنیدم...منظورم از زیاد، تعدادش نیست بلکه عمقشه...یکی از آشنایان که خیلی هم جوون بود روز ولیمه ی مکه ش با یه اتفاق کاملا ساده و ناگهانی، فوت کرد...همش به اوضاع همسرش فکر میکنم.

پی نوشتیده 2 :هیئت چکه چکه انتظار این هفته در وبلاگِ شوق پرواز 


نوشته شده در سه شنبه 90/2/27ساعت 12:21 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

بعضی وقتا رویِ همه ی نفهمهای دنیا رو سفید میکنم!

بعضی وقتا از حرفای بعضیا واقعا هیچی نمیفهمم و تازه میفهمم که چه مزه ای داره نفهمیدن!

مزه شو دوست ندارم! حس بدی به آدم میده! از اون حسهاس که بعد از خوردنِ شربتِ چرک خشکن صورتی رنگِ بچگیام داشتم...حس چندش!

گاهی تحملِ نفهمیدن از تلاش برایِ فهمیدن هم سخت تره

کاش میشد حرف بعضیا رو زیرنویس کرد...

 

*شاید وقتی که فکر میکنی نمیفهمی،در واقع از همیشه بیشتر میفهمی!هیسسسس


نوشته شده در شنبه 90/2/24ساعت 12:32 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

خانومهای عزیز با همون رمزی که یه قرن پیش دادم بهتون،بیاین توو(عمراً اگه یکیتون یادش باشه رمزو:دی)  


نوشته شده در جمعه 90/2/23ساعت 12:38 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

ماهِ رسول الله

ماهِ بالای سر من ،همان ماهی ست که شبهای بیداریِ فاطمه را دید

همانی ست که درد دلهای زهرا و علی را شنید

همانی ست که شاهد بود فاطمه لبخندِ رقیه را ندید و رفت...

همانی ست که شاهد غربت علی بود...

همانی ست که وصیت های ریحانه ی پیامبر را شاهد بود...

تو دیدی که عاشق و معشوق ساعتها با هم گریستند...

تو دیدی که فاطمه خواست شبانه غسل شود...شبانه دفن شود...

مگر چه بر سر دردانه ی رسول آمده بود؟

تو دوبار اشک های زینب را دیدی...

این آسمان همان آسمان کربلاست...

همان آسمانی که شاهدِ غربت مهدیِ فاطمه هم هست...

من دارم زیر همان آسمان،همان ماه و همان خورشید قدم میزنم...

 


نوشته شده در شنبه 90/2/17ساعت 12:10 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

ساعت 9 صبح رفتم توی درمانگاه خصوصی که درش بازه!

جز یه خانمه میانسال که روی صندلی بیماران نشسته بود کس دیگه ای نبود...

وقتی به میز منشی رسیدم خانومه از پشت گفت: یعنی چی خانوم سرتو میندازی میای توو!!؟ یه یالایی چیزی!!

یه لحظه به خودم شک کردم اطرافمو نگاه کردم نکنه اومدم تو خونه ی کسی!! دیدم نه بابا درمانگاهه!

گفتم ببخشید مگه اینجا خونه س که یاالله بگم؟ درمانگاه یه جای عمومیه درش هم که تا آخر بازه!! حالا کسی نیست جواب منو بده؟(حالا من با لبخند حرف میزدم!) برگشته میگه: نه کسی نیس! سرتو انداختی اومدی توو یه چیزی هم طلبکاری!! ادب نداری مگه!؟!

گفتم ببخشید اگه تعطیله شما اینجا چیکار میکنی؟

به من میگه اونش دیگه به تو ربطی نداره بی ادب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 خیلیییییییییی سعی کردم هیچی نگم!!Begging

ولی کلاً شانس ندارم این سومین باریه که به ناحق به من میگن بی ادب!!!!


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 11:19 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت