سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی دو خط دست نوشته ی یک دلسوخته

یا یک بیت شعر

یا یک حس کوچک

یا حتی همان اذان ظهر عاشورا

میتواند یک روضه باشد

دل محب اهل بیت را بسوزاند

من هنوز نفهمیدم اینهمه شور و ریتم در مداحی ها برای چیست

قبلترها

در روزی که باید اوج شادیمان می بود

نیمه ی شعبان

دلم میگرفت ...در حد اشک ریختن

وقتی میرفتیم پشت بام که زیارت عاشورا بخوانیم

نوای عاشورای گوشیم با صدای ارکسترهای کوچه جلویی و پشتی قاطی میشد

وقتی میدیدیم پسرها مشغول رقاصی اند و دخترها تماشاچی

و گاهی بر عکس

این چندروز بیشترتر دلم گرفت

وقتی مداحی هایی را در مجالس میشنیدم که ریتم های آنچنانی داشتند و رسماً از آهنگهای غنا و ...برگرفته شده بودند

امشب صدای مداح ،در حالی  به گوشِ زینب رسید که با ادا و اطوار، سالار زینب را صدا میزدند

با ریتم موسیقی پایانی سریال به کجا چنین شتابان

تیتراژی که همان روزها وقتی بچه های کوچکترمان میشنیدند ناخودآگاه میرقصیدند!

هرچند سنتی بود مثلاً!

.....

همین هم خودش یک مدل روضه است برای دلم

روضه ی مدرن!

 

با تشکر از صداوسیما

و باتشکر از آنکه اولین بار این مدل مداحی ها را پایه گذاری کرد و همینطور پیروان مخلص ایشان

امیدوارم همه مان بتوانیم روزِ حساب از کارهایمان دفاع کنیم

 

 

 +دل امام زمان(عج) رو به درد میاریم بعد میگیم کوفی ها نامرد بودن!!!

+ حیف اینهمه اشکی که میریزند و بعد این مدلی خرابش میکنند...


نوشته شده در سه شنبه 90/9/22ساعت 11:42 عصر توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

امشب

قلبِ آقا در فشار است

بغض در گلو

چشمانشان...گریان...

امن یجیب میخوانم برای دل مضطرش...

چه میکشی آقای خوبم؟

کاش قلب مهربانت در برابر این مصیبت بزرگ تاب بیاورد

کاش امن یجیب هایمان اثر کنند و قدری آرام بگیری

کاش صدای همدردی ام را بشنوی

و مرا هم جزء مهمانانت حساب کنی

ک ا ش هیچوقت خورشید طلوع نمیکرد آن روز....

تسلیت آقای خوبم

 

 

+ صدقه برای آرامش دل آقا یادتون نره

 + ختم زیارت عاشورا به نیت ظهور


نوشته شده در سه شنبه 90/9/15ساعت 12:21 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

شبِ هشتم

ناله ی مادرِ شهدا بلند است

و

ناله ی مادر شهدای گمنام بلندتر

شبهای جمعـــه

چه میکــِشد مادر ساداتـــ ...


نوشته شده در یکشنبه 90/9/13ساعت 12:5 صبح توسط سنا شاخه نرگس ( ) |

مانده ام اگر روزی کربلایی شوم...

با چه رویی از کنار دستهای علمدار گذر کنم

و با چه حالی بگذرم از آن گوشه ی تاریخ که قد دختری سه ساله را خمیده کرد و لبهای شش ماهه ای را عطشان...

صبر زیادی میطلبد دیدن و گذشتن...

گاهی چشمهایم از اشک خالی می شود

گاهی از خواستنهایم خجالت میکشم...

گاهی...

میفهمم که هرکسی را آنجا راه نمیدهند

دیدنش مرد میخواهد...

 


نوشته شده در شنبه 90/9/5ساعت 11:10 عصر توسط سنا شاخه نرگس ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت